
نوشته شده توسط صادق در 9/2/1391 و ساعت 11:57 موضوع: مطالب جالب و واقعی | - نظر(0) -
نوشته شده توسط صادق در 9/2/1391 و ساعت 07:40 موضوع: مطالب جالب و واقعی | - نظر(0) -
کامنت ها :
- به تو ربطی نداره! مملکت خودت رو ببین!
-جیره خوره دولت ...
-ساندیس کیلویی چنده؟ دی
-بسیجیِ عرب!
( ادامه مطلب )
نوشته شده توسط صادق در 9/2/1391 و ساعت 07:35 موضوع: مطالب طنز و جالب | - نظر(0) -
نوشته شده توسط صادق در 9/2/1391 و ساعت 07:34 موضوع: مطالب طنز و جالب | - نظر(0) -
ساعت 4بیدارشدم از کرج اومدم سمت فرودگاه حالا فکر کن شبش ه اصلا نتونستم بخوابم...
گیج گیج بودم وقتی وارد هواپیما شدیم و رو صندلیم نشستم یه آقای خیلی خوشتیپ اومد کنارم و آهسته گفت شماره اتون چنده؟!!!!!!!!!!!!
من:0شماره منو میخواید چیکار؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!چرا فکر کردید من بهتون شماره میدم؟!!!!!!!!!!
خیلی محترمانه گفت:آی کیو شماره صندلیت چنده درست نشستی؟!!!!!!
من همیشه توی دوران تحصیلم یا نمره اول بودم یا نمره دوم.درس هام همیشه عالی بود و در زمره دانش آموزان تاپ کلاس بودم...
دوران ابتدائی بودم وضع مالی مون هم اصلا خوب نبود.توی کلاس هر هفته به بچه ها جایزه می دادن.من پیش خودم میگفتم چرا با اینکه من دانش آموز ممتاز هستم ولی هیچ وقت جایزه نمی گیرم؟؟؟
یه روز رفتم پیش مدیرمون بهش جریان رو گفتم،اونم گفت فردا به پدر یا مادرت بگو بیان مدرسه.عصر که رفتم خونه به مادرم گفتم که مدیر گفته باید بیای مدرسه اونم گفت من که وقت دکتر دارم میگم بابات بره...
فردا صبح بابام اومد مدرسه و من همش دلهره داشتم ببینم چی شده ولی ظاهراً خبر خاصی نبود.!!!
فرداش دیدم خانم معلممون با یه جعبه هدیه کوچیک وارد شد توی دلم دعا کردم کاش این یکی مال من باشه.در کمال ناباوری دیدم اسم من رو خوند.رفتم پای تخته بچه ها برام دست زدن،زنگ تفریح که شد جایزه ام رو باز کردم.واااااای خدایا چی دیدم؟؟؟
ساعت بابام...
الان که یادم میاد اشکم در میاد.آخه بابام بخاطر اینکه من جلوی بقیه کم نیارم این کار رو در حق من کرده بود.
بابا جون خیلی دوستت دارم

( ادامه مطلب )
نوشته شده توسط صادق در 9/2/1391 و ساعت 07:32 موضوع: مطالب طنز و جالب | - نظر(0) -
.
.
.
.
.
.
.
.
.
آلبرت انیشتین
( ادامه مطلب )
نوشته شده توسط صادق در 9/2/1391 و ساعت 07:23 موضوع: مطالب طنز و جالب | - نظر(0) -
نوشته شده توسط صادق در 9/2/1391 و ساعت 07:21 موضوع: مطالب طنز و جالب | - نظر(0) -
به راننده میگه : این رادیو را خاموش کن ، چون در مذهب ما شنیدن موسیقی حرام است...
بعد اضافه میکنه که :
درزمان پیغمبررادیو و موسیقی نبود ، مخصوصا" موسیقی فرنگی که مال کفار است !
راننده رادیو را خاموش میکنه ، تاکسی را متوقف میکنه و درب تاکسی را باز میکنه ...!
بعد اون نفر مذهبیه میپرسه : چرا وايسادي پس ؟؟
راننده میگه : در زمان پیغمبر تاکسی نبود !!
شما بفرمایید پایین منـتظر شتر بشید
))) !!!!!
نوشته شده توسط صادق در 9/2/1391 و ساعت 07:19 موضوع: داستان کوتاه | - نظر(0) -

( ادامه مطلب )
نوشته شده توسط صادق در 9/2/1391 و ساعت 07:15 موضوع: مطالب جالب و واقعی | - نظر(0) -


